+
نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم دی 1389 22:40 توسط آواره
|

تقديم به هم اتاقي هاي گلم(مريم،نسا،زهرا،الميرا و شيوا)
سلام بچه ها.خوبيد؟دلم براتون تنگ شده.فردا برميگردم زود از خواب بيدار شين.تنبلي نكنيد.راستي من كه اونجا نبودم كاراي بدبد كه نكرديد به خصوص تو زهراااااااااا
+
نوشته شده در جمعه دهم دی 1389 21:10 توسط آواره
|
+
نوشته شده در جمعه دهم دی 1389 14:57 توسط آواره
|
+
نوشته شده در جمعه دهم دی 1389 14:51 توسط آواره
|
دلم گرفته ازین لحظه های بارانی
نشسته در نفسم موج صد پریشانی
هوای غربت مارا کسی نمی داند
هوای غربت مارا تویی که می دانی
ببین که پر ز سکوتم در این هوای غریب
ببین سکوت درونم . سکوت طوفانی
به آسمان تو دیگر نمی رسد دستم
بگیر دست مرا ای خدای نورانی
اگر چه دست تهی آمدم به درگاهت
دلم پر است. پر از ربنای عرفانی
+
نوشته شده در جمعه دهم دی 1389 14:34 توسط آواره
|

تورا من چشم در راهم پگاه جان!
+
نوشته شده در جمعه دهم دی 1389 14:31 توسط آواره
|

خیانت تنها این نیست كه شب را با دیگری بگذرانی ...
خیانت میتواند دروغ دوست داشتن باشد !
خیانت تنها این نیست كه دستت را در خفا در دست دیگری بگذاری...
خیانت میتواند جاری كردن اشك بر دیدگان معصومی باشد...
+
نوشته شده در جمعه دهم دی 1389 0:36 توسط آواره
|
حس غریبی ست دوست داشتن
وعجیب تر از آن است دوست داشته شدن .....
وقتی میدانیم کسی با جان ودل دوستمان دارد
ونفس ها وصدا ونگاهمان در روح وجانش ریشه دوانده
به بازی اش میگیریم .....
هر چه او عاشق تر ما سرخوش تر !
هر چه او دل نازک تر ما بی رحم تر!....
تقصیر از ما نیست ...
تمامی قصه های عاشقانه
این گونه به گوشمان خوانده شده اند !!!

+
نوشته شده در جمعه دهم دی 1389 0:23 توسط آواره
|
شیشه ای می شکند...
یک نفر می پرسد...چرا شیشه شکست؟
مادر می گوید...شاید این رفع بلاست.
یک نفر زمزمه کرد...باد سرد وحشی مثل یک کودک شیطان آمد.
شیشه ی پنجره را زود شکست.
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرور شکست، عابری خنده کنان می آمد...
تکه ای از آن را برمی داشت مرهمی بر دل تنگم می شد...
اما امشب دیدم...
هیچ کس هیچ نگفت غصه ام را نشنید...
از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟
دل من سخت شکست اما، هیچ کس هیچ نگفت و نپرسید چرا ؟
+
نوشته شده در جمعه دهم دی 1389 0:20 توسط آواره
|
افلاطون می گه: " اگه با دلت چیزی یا کسی رو دوست داری زیاد جدی نگیرش، چون ارزشی نداره، چون کار دل دوست داشتنه، مثل کار چشم که دیدنه، اما اگه یه روز با عقلت کسی رو دوست داشتی، اگه عقلت عاشق شد، بدون که داری چیزی رو تجربه می کنی که اسمش عشق واقعیه

+
نوشته شده در پنجشنبه هفتم مرداد 1389 12:23 توسط آواره
|
قسمت نشد ببينمت , خدانگهداري کنم
فرصت نشد بمونم و از تو نگهداري کنم
گفتم اگه ببينمت دل کندنم سخته برات
اگه يه وقت بگي «نرو» رفتن پر از درده برام
گفتم صداتو نشنوم , نديده از پيشت برم
پشت سرم زاري نکن ! چيکار کنم مسافرم !

+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389 1:1 توسط آواره
|
در دلم اين عطش کيست خدا مي داند
عاشقم دست خودم نيست خدا مي داند
عاشق چشم تو هستيم و زما بي خبري
خوش به حالت که هنوز از همه جا بي خبري

+
نوشته شده در چهارشنبه ششم مرداد 1389 0:56 توسط آواره
|
عشق تو به تار و پود جانم بسته است
بي روي تو درهاي جهانم بسته است
از دست تو خواهم كه برآرم فرياد
در پيش نگاه تو زبانم بسته است.

+
نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389 16:38 توسط آواره
|
همیشه برای دیدنت لحظه شماری می کردم
ولی حالا که لحظه ها نمی خواهند شمرده شوند من چه کنم
من همیشه منتظر روزی هستم که دست تو در دست من باشد
ولی حالا که خدانمی خواهد نمی دانم چه کنم
بذار قسمت یا بخت یا هر چی که اسمشو بذاری
هر چه می خواهد بر سر ما بیاورد
دوست داشتم سرنوشت من به غیر از این بود
من از جدایی و تنهایی در هراسم
آخه بی تو من دیوونه می شوم...
باور نداری

+
نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389 16:30 توسط آواره
|
شبی که مهر تو را در دل انگاشتم شب غریبی بود
شبی که تو مرا به خود خواندی شب عزیزی بود
سحرگاهانش چشمهایم هنوز در تب نگاهت می سوخت
هستی هنوز و چه مهربانانه می نگری اما در عمق چشمانت نمیخوانم که:
دوستم داری

+
نوشته شده در سه شنبه پنجم مرداد 1389 12:8 توسط آواره
|
دوستت دارم زهراي عزيزم
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389 22:37 توسط آواره
|
بايد خريدارم شوي،تا من خريدارت شوم
وز جان و دل يارم شوي،تا عاشق زارت شوم
من نيستم چون ديگران،بازيچه ي بازيگران
اول به دام آرم تو را،وانگه گرفتارت شوم

+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389 22:32 توسط آواره
|
بگذار بگريزند
لحظه ها را مي گويم پروانه ها را
مخواه که آنان را بگيري
مخواه که آنان را نگه داري
که هر چه که هست جاودانه نيست
اگر نمي رفتي
نمي دانستم که دوستت دارم
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389 22:22 توسط آواره
|
عید شعبان مبارک
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389 22:6 توسط آواره
|
در کوچه های تنهایی قدم برمیدارم و هر لحظه به یادت میافتم عمر ماگذشت و تو نیامدی ما هم مانند نیاکان از دیدار تو ناکام ماندیم شاید اینده گان ما تورا خواهند دید پس سلام مارا که نسل به نسل چرخید رو پذیرا باش الهم عجل الولیک الفرج
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم مرداد 1389 22:0 توسط آواره
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 14:21 توسط آواره
|
صدها ستاره در آسمان زیبا ،
صدها نفر از پوسته در ساحل با هم ،
صدها تن از پرندگان که به آواز شده توسط ،
صدها نفر از بره در آب و هوای آفتابی ،
صدها تن از قطره های شبنم را به خوش آمد می گوید سپیده دم ،
صدها نفر از زنبورها در شبدر بنفش ،
صدها پروانه در چمن ،
اما فقط یک مادر در سرتاسر جهان به پایان رسد.

+
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389 14:18 توسط آواره
|
به جاي دسته گلي كه فردا بر قبرم ميگذاري
امروز با شاخه گلي كوچك يادم كن
به جاي سيل اشكي كه فردا بر مزارم نثار ميكني،
امروز با تبسمي شادم كن.
به جاي متن هاي تسليت گونه كه فردا در روز نامه ها مينويسي،امروز با پيام هاي كوچك خوشحالم كن،
من امروز به تو احتياج دارم نه فردا.......
Life is short,
There is no time,
I want u today,
Tomorrow is late.

+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388 14:30 توسط آواره
|

هميشه آنقدر ساده نرو،مگذر
لااقل نگاهي به پشت سرت كن......
شايد كسي در پي تو ميدود و نامت را
با صداي بي صدايي فرياد ميزند....!
وتو....هيچ وقت او را نديده اي.
+
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388 13:11 توسط آواره
|
گاهي اوقات حرف هايي در دل داري
كه نه مي توان گفت
نه مي توان نوشت
و نه مي توان سرود...
فقط بايد صبوري كرد و سكوت
تا شايد رسيد
رسيد روزي كه سنگ صبورت آمد
همان كه مثل هيچكس نيست
تا هرچه دلتنگيست تقديمش كني
........
"اما تو كوه درد باش ، طاقت بيار و مرد باش"

+
نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388 19:35 توسط آواره
|
در ميان كلبه زيباي باغ
مي زند سوسو دمادم يك چراغ
مرد غمگيني درون كلبه هست
كه كس از او نمي گيرد سراغ
مي خروشد در سكوت گوش او
بر درخت روبرو بانگ كلاغ
گوشه اي ماتم گرفته زاغكي
روي برف باغچه در مرگ زاغ
پشت شيشه قاب عكسي كهنه از
عاشقي خفته در اغوش باغ
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 10:2 توسط آواره
|
ميگن شقايق خودشو با گريه سيراب مي كنه
مثل تموم عاشقا ،سجده تو محراب مي كنه
ميخواي تو قلبا جا بشي به جاي مس طلا بشي
توي تموم لحظه ها فقط بگو خدا، خدا
+
نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387 10:0 توسط آواره
|
اگر شمعدان وجودمان را روشن كنيم خود را در ايينه خدا خواهيم ديد نيازي به ايينه و شمعدان نيست
اگر نيتمان خدايي باشد ،سر سفره خدا خواهيم نشست ،نيازي به سفره عقد نيست
اگر براي خدا همراه هم شويم چه بسا (احلي من العسل) برسيم نيازي به عسل نيست
اگر عشق بازي را ياد گرفتيم گردو بازي را كنار خواهيم گذاشت ،نيازي به گردوهاي زرورق پيچيده سر سفره عقد نيست
اگر فهميديم كه بهترين لباس لباس تقواست نيازي نيست كه براي يك شب مجلس عروسي،صدها هزار تومان پول لباس عروس را بدهيم.
اگر پشتوانه زندگي عشق و ايمان باشد ،براي دوام و استحكام پيوند ،نيازي به مهريه چند صد سكه اي نيست.
اگر نگاهمان پر از محبت و صداقت باشد محبت ديگران جلب مي شود براي جلب توجهشان نيازي به چندين هزار كيلو طلا نيست .
اگر قلب ما پذيراي حضور قشنگ ما باشد تمام صفايتان در وجود ما ثبت ميشود، نيازي به دوربين فيلمبرداري نيست.
اگر قرب معبود را بخواهيم گل وجودمان در همنشيني با او چون گل معطر خواهد شد ،نيازي به گل زدن ماشين نيست.
اگر نگين دلمان را شفاف كنيم ارزش حقيقيمان را خواهيم يافت،براي منزلت يافتن نيازي به افزودن نگين هاي حلقه نيست.
اگر نگاه خالق را به تماشاي مخلوق ترجيح دهيم براي اسير كردن نگاهها نيازي به بوق زدن دور خيابان ها نيست.
اگر بذر محبت را در دل كاشتيم و با زلال عشق ابياريش كرديم گلهاي صداقت در دلهايمان مي رويد نيازي به دسته گل عروس نيست.
اگر حرفهايمان قيمتي باشد و كلاممان الهي،براي دعوت ديگران نيازي به كارت هاي انچناني نيست.
+
نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387 13:48 توسط آواره
|
درخيبان چهره آرايش مكن ازجوانان سلب آسايش مكن
زلف خودازروسري بيرون مريز درمسيرچشم هاافسون مريز
ياد كن از آتش روزمعاد طره گيسومنه دردست باد
خواهرم ديگرتوكودك نيستي فاش ترگويم عروسك نيستي
خواهرم اي دختر ايران زمين يك نظرعكس شهيدان را ببين
خواهرم اين قدرطنازي مكن با اصول شرع لجبازي مكن
خواهرمن اين لباس تنگ چيست؟ پوششش چسبان رنگارنگ چيست؟
درامورخويش سرگردان مشو نوعروس چشم نامردان مشو
زن بسان گل بوددرباغ گلزارجهان
مرداواندر مثل باشد چومرد باغبان
باغبان بايدكه ديواري كشدبردورباغ
تاگلش ايمن ايمن شوداز دست برداين وآن
ورنه بايستي ببيندبادوچشم خويشتن
غنچه ناموس خودرادركف بيگانگان
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387 22:48 توسط آواره
|
من از قصه زندگي ام نمي ترسم
من از بي تو بودن به ياد تو زيستن و تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم.
اي بهار زندگي ام
اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگيست
اکنون که باهايم توان راه رفتن ندارد
برگرد
باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را
باز هم آغوش گرمت را به سويم بگشا
باز هم شانه هايت را مرحمي برايم قرار بده.
بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم
بدان که قلب من هم شکسته
بدان که روحم از همه دردها خسته شده.
اين را بدان که با آمدنت غم براي هميشه من را ترک خواهد کرد.
بس برگرد که من به اميد ديدار تو زنده ام

+
نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 21:56 توسط آواره
|